الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

132

الغدير ( فارسى )

بر او سلام كردم و گفتم : پيش از اين ، روايت شعر ابن حجاج را ناروا مىشناختى و از آن روگردان بودى ، اينك چه شده كه با سكوت بدان گوش فراداده‌اى ؟ گفت : خوابى ديده‌ام ، و درست عين آن رؤيا را كه من ديده بودم ، حكايت كرد ، و من هم جريان خواب خود را به دو بازگفتم . اين دو نفر مرد صالح ، پس از اين خواب ، زبان به ثنا و ستايش ابن حجاج گشودند ، اشعارش را مىخواندند و مناقب و فضايل او را منتشر مىساختند . و نيز موقعى كه سلطان مسعود فرزند بابويه « 1 » ، باروى نجف را ساخت و به حرم شريف وارد شده با حسن ادب ، اعتاب مقدسه را بوسيد ، ابو عبد اللّه بن حجاج در برابر او ايستاد و قصيدهء فائيه‌اى را كه از او ياد كرديم ، انشا كرد ، چون به ابياتى رسيد كه فحش و ناسزا نثار دشمن كرده بود ، سرورمان شريف مرتضى علم الهدى با خشونت او را از خواندن اين‌گونه اشعار در حرم شريف علوى منع فرمود و او هم ساكت شد . چون شب درآمد ، ابن حجاج على عليه السّلام را در خواب ديد كه به او مىفرمايد : خاطرت اندوهگين نباشد ، چه مرتضى علم الهدى را فرستاديم براى معذرت‌خواهى بيايد ، تا نيامده از خانه خارج مشو . شريف مرتضى هم در آن شب رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله را در خواب مىبيند كه پيشوايان و امامان به تمامى در اطراف او نشسته‌اند . در برابر آنان مىايستد و سلام مىگويد و از پاسخ آنان احساس سردى مىكند ، آنگاه به عرض مىرساند كه اى سروران من ! من بردهء شمايم ، فرزند شمايم ، دوستدار شمايم ، اين سردى از چيست كه روا مىداريد ؟ مىفرمايند : به خاطر اينكه شاعر ما ابن حجاج را دلشكسته و غمين ساختى ، بر تست كه خود نزد او روى و معذرت بخواهى و بعد او را برداشته خدمت مسعود بن بابويه برده و از عنايت و شفقتى كه به اين شاعر داريم ، باخبرش سازى . سيد مرتضى بىدرنگ برمىخيزد و به منزل ابو عبد اللّه رفته در مىكوبد ، ابن حجاج از داخل منزل با صداى بلند مىگويد : همان سرور من كه ترا به اينجا گسيل داشته ، دستورم داده است كه از خانه خارج نشوم و خودش فرموده كه نزد من خواهى آمد . سيد مرتضى

--> ( 1 ) . در نسخه چنين بود ، و گمان مىرود صحيح آن عضد الدوله فرزند بويه باشد .